اسباب کشی به بلاگفا

http://www.soheila10.blogfa.com

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥


 

مگه چيه ؟يه تيغ که که خيلی تيزه ...وکلی آدمهای سيفيد پوش که بعد از تو رفتن سوزن هی ...محو ومحو تر ميشن .....بعد همونجای که قبلا شکافته شده رو با همون تيغه تيز با خونسردی تمام ميشکافن .......همين ..ديگه اون چيزههای ديگه رو که من نميبينم..اون استخوان ناتوان که همه زندگيم رو مختل کرده ...يا بافتهای عجيبی که دور تا دورش تشکيل شده .فقط وقتی به هوش اومدم جای بخيه های زشتو کجو موجش رو ميبينم که هميشه کلی انرژی ازم ميگيره برای قايم کردنش ....مهم نيست که اين آخرين عمل نيست .......مهم اون چيزی که برام قابل گفتن نيست ......

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

شايد اينجا در جستجوی چيزی هستم که آنجا گم کرده ام ......

در جستجوی خودم ...

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

نمی دونم نفست که بوی سيگار ميده چه فرقی با نفسهای ديگه داره که ماله تو دلم رو مالش ميده ..وماله ديگران ............استخوانهای بدنت که از لاغری بيرون زدن به نظرم قشنگترين استخوانها هستن ...که در حالت عادی ممکن  نيست تو وجود کسی بپسندم !

اره اره ...تو بی شک يکی از دوست داشتنی ترين آدمهائی هستی که وارد زندگيم شدن برای همينه که هنوز هستی ....

چند روز پيش که امد ی اينجا و روبروم نشستی به اين فکر کردم که چطوره که تمام  کارهای بد دنيا تو هيبت تو ...آنقدرها بد نيست ..چطوره که اون بوی سيگار که با عرق تنت قاطيه از مطبوع ترين بو هاست ...چطوره که ...حرفهای قلمبه سلمبه  ای که ميزنی و از زبون هرکس بشنوم فقط به مزخرفاتش پوزخند ميزنم .ولی زبونه تو بوی تو ..چيزه ديگه است ...آنروز که روی کاناپه سبزه روبروم نشسته بودی و چشمات وتنگ ميکردی وسيگار ميکشيدی و من ريه هام رو پر از بوت ميکردم ...به اينم فکر کردم :

که چطور شد که من به تنهائی تونستم اينهمه سال بزرگت کنم ..آخه ميدونی در حقيقت تو اينقدر بال وپر نداشتی که من بهت دادم ...بهترين بو ..بهترين حرف ..قشنگترين چشم ...نه ..نداشتی ......نمی دونم از کشف وجود واقعيت چقدر شوک شدم .....يا چقدر حتی ديگه دوستت ندارم ..ولی مگه چه اهميتی داره ! ..اون دستهای ظريف و ناخنهای کوتاه يه صاحبه ديگه داشته باشن .

.

......

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

امروز فهميدم يکی از معجزه های که خدا ميکنه همين گريه است ...که وقتی زيادی داد وبيداد ميکنی ودست وپا ميزنی و باز معجزه می خوای ازت ميگيره ...الان دو روزه بغز درست نزديک قوزک ميگن سيبک ميگن چه ميدونم گير کرده ...ودارم فکر ميکنم همون يه معجزه کافی بود .

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٥


 

الان دلم فقط يه معجزه ميخواد ........يه معجزه ..يه معجزه ..برای از اول ساخته شدن .برای فراموش کردن تمام حماقتهام ...يه معجزه برای ترک خيلی چيزها ...عجيبه که تو همه دوره ها برای قوی شدن و از اول ساخته شدن خيلی زودتر از  اين معجزه می شد ...نکنه ديگه خدام صدام رو نمی شنوه .......فقط يه معجزه .

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥


 

روز اولی که بوش برام عجيب شد و حس کردم دوستش دارم ؛ درست از همون روز که برای لمس صورتم ازم اجازه خواست وصورتم زير گرمی دستاش بی تاب شد ...به اولين چيزی که فکر کردم اين بود :  که تو چند دقيقه ميتونم تصميم به ترکش بگيرم ...

 

 

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٤


بزرگ شده

 

سينه اش رو جلو داده وراه ميره.ازپشت نگاهش ميکنم .گردنش وانگار به زور آنقدر بالا گرفته سعی ميکنه پائين رو نگاه نکنه قدمهاش ديگه بی فکرو جسور نيست ..........

انگار  برای هر قدم فکر ميکنه که خوب اگه اينوری بزارم چه مدلی ديده ميشم ...

دستاش رو تو جيبه کتش کرده واز زير چشم زمين رو نگاه ميکنه .از جيبش سيگار در مياره ميزاره گوشه ی لبش .عجيبه ! ايستادن سيگارش هم روی لبش تغيير کرده ؛ انگار سيگار با لباش قهره .فندکش رو در مياره ؛چشمم به فندکشه .يه فندک با قاب نقره ای .قشنگه . چشماش رو تنگ ميکنه ...دود سيگار رو تو ميده ؛از مدل سيگار کشيدنش منزجر ميشم .نگاهم رو به پاهاش ميدوزم .....شل و وارفته نيست موقع راه رفتن تقريبا ْ ميکوبتشون زمين ..نمی دونم چرا ! سر سيگارش رو ميتکونه ودر حالی که ميتکونه نگاهش رو به جای ديگه ميدوزه .

ميگم شايد بزرگ شده ............

 باز سيگار رو گوشه لبش ميذاره .انگار اصلا ْ جاش اونجا نيست .هيچ وقت نبوده .يک دستش وتا ته کرده تو جيب کتش و شونه هاش رو جمع کرده.شايد سردش شده .هوا ابريه بگی نگی هم سرده ....بارون نم نم شروع به بارش ميکنه .همونجور که زمين رو نگاه ميکنه به من ميگه ....چتر نياوردي؟ .......ميگم چتر ؟ حرفی نمی زنه .پس بايد چتر مياوردم ؟...زير چترم راه ميره که خيس نشه ......

آره انگار بزرگ شده .............

با سينه ی جلو داده ..واون کت وسيگاری که گوشه لبش خوابيده واون قدمهای محکم که با اصرار به زمين ميکوبه ونيم نگاه کجی که از بالا يه زمين می کنه با چتره بالای سرش که با دست آزادش گرفته کناره راه ميره .......وچقدر به نظر غريبه مياد ...

 

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤


 

تو سين همه ی حروف تاريکی

شب را به کبريتت بنوش

که هيچ سکوتی

چشيدنی تر از عطر چشمان تو نيست

                                                              غلامحسين نصيری پور

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤


 

هنوز یک ساعت مونده ..زن پیریز جارو برقی رو به برق میزنه ..صدای تیک تاک ساعت مثل ناقوس کلیسا توی مغزشه .تیک تاک …تیک تاک ..یک ساعت دیگه میاد ..تیک تاک ..پنجاه و هشت دقیقه ونه ثانیه دیگه میاد .تیک تاک ..زن با تمام قدرت جارو برقی روعقب وجلو میکنه .گوشه های دیوار .گوشه های دیوار خیلی مهمن …زیر مبل زیر در زیر فرش .تیک تاک چهل وپنج دقیقه ودو ثانیه دیگه …زن با عصبانیت جارو برقی رو به زمین میکوبه ..به طرف دیوار میره از رو دیوار برش میداره و باطریهاش رو در میاره و روی میز میندازه .تیک تاک چهل دقیقه وچهار ثانیه دیگه ….زن دلش میخواد همه جا رو جارو کنه ..زیر فرشها زیره مبلها گوشه دیوار ..همه گوشه ها ..سی هشت دقیقه و شش ثانیه دیگه …زن سعی میکنه  بیاد بیاره اولین باری  رو که مرد اومده بود اونجا چی تنش بود ..یک کت شلوار آبی تیره ..که مرد میگفت سرمه ایه ..ولی زن میدونست که آبی تیره است ..تقریبا مطمئن بود .سلام نکرده آمده بود تو ..ومحوتماشای تابلوی رو دیوار روبرو شده بود ..بدون سلام از زن پرسیده بود  خودتی ؟خود زن بود وزن گفته بود اره .سی پنج دقیقه وپنج ثانیه دیگه ..زن چشمش به خاک سرامیک زیر بوفه میافته ..میخواد فراموش کنه ..فایده نداره ..زن با پا جارو برقی رو خاموش میکنه وبا دستمال میافته به جون گردو خاکهای سرامیک های زیر بوفه .وبه این فکر میکنه که مرد چقدر اون تابلو رو دوست داشت ومیگفت درست شبیه وقتهائیه که هل میشی ..وزن ،مرد و با همون کتوشلوار آبی که شاید بعضی وقتها  هم سرمه ای بود رو ..سی وپنج دقیقه وسه ثانیه دیگه میاد زن زیر لب شروع به آواز خوندن میکنه مرد از این کار زن خوشش نمیاد حتی بعضی وقتها گوشزد میکنه ..کار سابیدن سرامیک های زیر بوفه تموم شده .زن دستمال رو روی میز میندازه .بیست وهشت دقیقه وپنج ثانیه دیگه …زن به این فکر میکنه که هنوز ظرفهای ظهر رو نشسته ..انگار که از این فکر خوشش میاد ..پیشبندش رو میبنده وشیر آب رو باز میکنه ..صدایی آب آرومترش میکنه ویاد هفته پیش که مرد اونجابود  میافته ..بی خبر ویهو اومده بود وزن کلی از دیدنش جا خورده بود ..مرد خندیده بود (عین بچه ها) وگفته بود که فرار کرده تا زن رو ببینه ..دلش برای زن تنگ شده بوده …وخدا میدونه که زن از این حرف چقدر دلش گرفته بود و به روی خودش نیاورده بود .باهم شام خورده بودند و زن مثل امروز پیشبند آبیش رو بسته بوده وظرفهارو شسته بود ..ومرد به کابینتها تکیه داده بود وزن رو نگاه کرده بود .وفقط نگاه کرده بود حرف نزده بود ..مرد کلاً کم حرف میزد .فقط آن شب این صدای تیک تاک لعنتی ساعت نبود ...زن با وسواس قابلمه رو میسابه ...لبهاش رو با قدرت به هم فشار میداد وقابلمه رو میسابه ..مادرش دو روز بعد از اینکه آمده بود این خونه این قابلمه رو براش آورده بود وزن چقدر از دیدن قابلمه خوشحال شده بود نقره ای بود بادر شیشه ای ..زن قابلمه رو نگاه میکنه انگار نه انگار که همون قابلمه است ..دیگه نقره ای نیست.وزن از این تغییر قابلمه دلش میگیره .بیست دقیقه وچهار ثانیه ...وصدای تیک تاک.شاید امروز دیر کنه .. یاد روزی میافته که دو ساعت دیر کرده بودوزن آنقدر بیتاب شده بود که اون دو ساعت تمام کاشیهای خونه رو بدون مکث سابیده بود .وبیست بار از پنجره بیرون رو نگاه کرده بود تا شاید آمدن مرد رو ببینه .وندیده بود ..وبعد از دوساعت مرد زنگ زده بود که نمی تونه بیاد .وزن خسته وکلافه فقط گوشه ای نشسته بود .وحالا........

پانزده دقیقه وپنج ثانیه ... قاشقها باید برق میافتاد ...چند بار آنها رو شست ..مرد دو روز بعد با دسته کل آمده بود .وزن از دیدن دسته گل خوشحال نشده بود وبعد از رفتنش دسته گل رو توی سطل زیر ظرف شوئی انداخته بود ...شستن ظرفها هم تموم شد .زن به اتاق رفت و آروم روی تخت دراز کشید ..با همون پیشبند آبی ..خیسی پیشبند به شکمش میچسبید وخنکش میکرد ..وتا تکون میخورد خشو خش صدا می داد .اولین بار که دیده بودش خونه ی شیرین بود، زن پاش به چیزی گیر کرده بودو آبمیوه اش رو،روی لباس مرد ریخته بود وکلی هل شده بودو حرفهای احمقانه زده بود.مرد اول عصبانی شده بود ولی وقتی زن رو آنقدر هل دیده بود فقط خندیده بود .شاید چون زن وسط مهمانی ازش خواسته بود که همین حالا لباس رو در اره تا زن لکه رو بر طرف کنه .ومرد احتمالا به همین حرف کلی خندیده بوده .وزن فهمیده بوده حرف احمقانه ای زده ...زن همیشه وقتی هل میشده همینطوری حرفهای احمقانه می زده بعدها مرد بهش گفته بوده که وقتی هل شده مرد بی نهایت ازش خوشش امده ..مرد گفته بود ه که عاشق کارهای احمقانه زن شده واینکه زن سعی نمیکنه عجیب باشه وهمیشه معمولیه . وزن به این فکر کرده بوده که ،عاشقم شده؟از پهلوی چب به پهلوی راست میچرخه وصدای ناله ی نایلون توی پیشبند آبیش در میاد .ده دقیقه وچهار ثانیه دیگه ....چشماش رو میبنده ..آنروز بعد از مهمانی مرد رسونده بودش وزن حس کرده بود چه عجیبه ..واین چه عجیبه همیشه تو ذهن زن شروع همه چیز بوده .زن یه بار به مرد گفته بوده که مرد بر عکس اون چه عجیبه ومرد در حالی که داشته روزنامه میخونده به این حرف زن خندیده ...

صدای در میاد وزن از جا می پره .روی لبه تخت میشینه ..ساعت چنده؟ حتما ً سر ساعتیه که باید میومده .از جاش بلند نمیشه .دوماه بعد ازآ ن رسوندن زن میفهمه که مرد قبلا ً ازدواج کرده .وزن آ نقدر عاشق شده که از مرد نپرسیده که  چرا بهش نگفته ..صدای در بلند تر میشه ...دوهفته است که زنگ اپارتمان زن خرابه ..زن تو اتاق شروع به قدم زدن میکنه ،اروم وموزون ..وزیر لب زمزمه میکنه .ومرد هنوز در میزنه زن دستهاش رو به هم میماله ..از روی میز جلو ی آینه  یه کرم بر میداره و دستاش رو چرب میکنه.به سالن بر میگرده وکنار در وایمیسته .مرد میدونه که زن خونه است توی در زدن مکث میکنه .انگار گوشش رو به در چسبونده تا شاید صدائی از زن بشنوه ...زن با این فکر نفسش رو توی سینه حبس میکنه انگار که صدای نفسهاش ممکنه شنیده بشه .مرد میدونه که هست احتیاجی به شنیدن نفسهاش نداره .ازش خواهش میکنه که در رو باز کنه وز ن فقط پائین در چمباتمه میزنه .صدای مرد اینبار کمی میلرزه وزن حس میکنه لرزشش برای سعیه که برای آروم حرف زدن میکنه ..اگر نه صدای مرد که هیچ وقت نلرزیده .زن به زمین خیره شده ...مرد با همون لرزش خفیف تو صداش میگه که باید حداقل با هم حرف بزنن وزن همین طورکه  به گلهای قالی خیره شده به این فکر میکنه که کاش میشد امسال عید فرشهارو ببره حیاط وخودش بشوره .نمیشه.ازفکر تماس کف پاش با فرش خیس حس خوبی بهش دست میده انگار خنکیه خیسیه فرش زیرپوستش میدوه از احساسش قلغلکش میگیره و پاش رو آروم جمع میکنه.باز صدای مرد میاد که میگه باشه من میرم ..ولی الان میخوام ببینمت بدش می رم وزن یاد اولین قراری میافته که با هم گذاشته بودن .مرد زیاد نگاهش کرده بود وموقع جداشدن گفته بود که هنوز از نگاه کردن به زن سیر نشده زن حرف مرد بهش کلی چسبیده بود مرد دیگه در نمی زنه وزن نگران میشه که نکنه رفته باشه ..از جاش بلند میشه وگوشش رو به در میچسبونه ..مرد آروم میگه نمیخوام جدا بشیم چرا نمی فهمی ؟ وزن میترسه که نکنه فهمیده که نگران شده ..واصلا چرا نگران شده مگه نباید بره ..وباز بدون هیچ حرکتی پشت در میشینه وبه گلهای قالی خیره  میشه .مرد هنوز پشت دره و زن هنوز پشت در بی حرکت نشسته وبه گلهای قالی خیره شده  .ولی دیگه به شستن فرشها فکر نمی کنه ، اصلا ً فکر نمی کنه .ومرد پشت در بسته روی پله های روبروی در نشسته ودیگه در نمیزنه.........

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤


 

امروز رفتم برای خونه جديدم کلی وسائل خريدم .چه کيفی داره برای خونه ی جديدی که هيچ ذهنيتی برای چيدمانش نداری خريد کنی .....

                                                                               کيف کردم

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤


 

خوب اين توضيح بعد از داستانه ...ونه برای خود داستان برای اون ...برای.......

ديدم که بعضی از داستانها تقديم ميشه ..مثلا تقديم به ارش پسر عزيزم ..يا برای فلانی ..يا يه چيز تو همين مايه ها . راستش هيچ وقت دقيقا ربطش رو نفهميدم ولی فکر کردم خوب اين داستانم برای ....... هر چند که اسمشو نگفتم ولی حداقل خواننده ميفهمه اين يه داستانه که برای يه ادم خاص نوشته شده ..واصلا مهم نيست که اون ادم خاص کيه وچرا براش داستان نوشته شده مهم اينه که منم فهميدم که چرا بعضی از داستانها تقديم ميشه که البته ماله من تقديم نبوده ..خودش بوده .

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤


 

برای .......

 دارم روی يه بند نازک جلوی کلی تماشاچی راه ميرم ....انگار نشستن که افتادنم رو ببينن ..تماشا چی ها رو ميگم .همين طور عرق ميکنم .اونم هست .ميبينمش .پام که می لغزه دست ميزنه ..همونطوريه ..چشماش برق ميزنه از همون برقها که من دوست ندارم .يه نور قرمز از بالای سرم روی صورتش افتاده ...ترسناکه؟ نه ترسناکش نکرده ...خونسرده مثل هميشه ..حداقل اداشو خوب در مياره ...باز پای من ميلغزه واون دست می زنه ..دونه های درشت عرق رو روی تنم حس ميکنم ...از کجا ؟ از خيسی که به تنم چسبيده ..نفسم داره بند مياد ...نفس نميتونم بکشم ...نميتونم نمی تونم ....از بند خبری نيست روی تختم با همون ملافه ابی خوابيدم ......لباسم خيسه وبه تنم چسبيده بايد عوضش کنم ..خودمواز جا ميکنم ..سنگينم ..کشوم رو باز ميکنم يه بليز ميکشم بيرون ..وسط اون همه تماشاچی چی کار ميکرد ؟ شايد چون خيلی وقته نديدمش اومده تو خوابم بين اون تماشاچی ها ..ولی چرا اونجا؟ که بگه.......چه ميدونم که بگه هست ؟ ..هست که با همون نگاه احمقانه و خاليش براندازم کنه؟ لباسه خيسم رو در ميارم ...کاش توی خواب زير پام افتاده بود ومن با دو انگشت پام انگار که دارم رو اون طنابه راه ميرم گلوش رو فشار ميدادم ...لباسم رو تنم ميکنم ...خشکيش خش صدا ميده ..خوبه دوست دارم صداشو .

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤


 

با من روی تختشون بهش خيانت کرد ..وارد اتاق که شدم بوی غريبی می امد .شايد ماله اون بود .چشمم به تخت افتاد . تختشون .ملافه اش نامرتب بود يکی از متکاها به ديوار تکيه داده شده بود ..يعنی چند ساعت پيش روی اين تخت خوابيده بود؟از من می پرسه چائی می خورم يا قهوه ...دلم چای نميخواد ...ميره که قهوه درست کنه .چشمام دور اتاق ميچرخه .دارم اثار وجودش رو بررسی ميکنم .يه ميز کوچيک کنهاره تخته .روش دو تا روژ ويه کتابه .ميخوام برم ببينم رژه چه رنگی ميزنه .دست که ميبرم برش دارم دلم رو ميزنه ..نميخوام ببينمش.

 

شب بود ساعت نه ونيم ده .....زنگ زد .پرسيدم کيه ؟ وفقط گفت باز کن ...خوب معمولا ميگفت ...سلام ..منم باز کن. فقط گفت باز کن ...داشتم براش چائی ميذاشتم ...آمد تو و نشست ..يه جوری رو کاناپه نشست که حدس زدم زود ميخواد بره .روبروش نشستم .ميخواست يه چيزی بگه ..حدس می زدم چی! ولی نمی گفت فقط با گوشه آستينش بازی ميکرد ...اين حالت وخوب ميشناختم . ازش پرسيدم ...نمی گفت که ! جا سيگاری خواست .براش اوردم ورفتم اشپز خانه چائی بيارم .صدام زد .به اسم خودم نه.نميدونم عمدی بود يا نه خودمو به اتاق رسوندم و نگاهش کردم و نگاهش کردم ..خوب بايد ميفهميدم .به روی خودش نياورد ..معذرت خواهی کرد ..بدتر بود خيلی بدتر ..سيگار خواستم .نشستم .گفتم که بگه فقط نگاهم کرد ..چرا تعارف ميکرد ؟ مگه نيومده بود همينو بگه .پس چرا ..نميفهميدم که .من تو رو دوست دارم نميخوام از دستت بدم ..همين؟ نگاهش کردم ..نگاهش برق ميزد يعنی چی همين ؟  از ترس از  دست دادنم نمی گفت ....بايد ميگفت  .کنار پنجره ايستادم وبه بيرون خيره شدم ..اگه من بفهمم قبل از اينکه تو بگی همه چيز خراب ميشه انوقت ديگه از دست هيچ کدوممون کاری بر نمی ياد .به طرفش رفتم سيگارم رو خالی کردم ..با دستی که سيگار نداشت صورتش رو نوازش کردم نگاهش تنها وغريب بود .حس کردم از دست دادنش چقدر ميتونه دردناک باشه ..بايد بدونم .دستم رو گرفت و به صورتش چسبوند وهی بوسيد ..نگاهم روی دستهای خودم بود ..ناخنها م رو تازه سوهان کشيده بودم ..دستهای لاغر .با انگشتهای کوتاه .ناخنهای سوهان کشيده وتخت .....روی ناخن های تختم رو بوسيد .

حالا باز اومده دلش برای صدا و بوی من تنگ شده .يعنی خودش اينجوری ميگه ..دل من؟ اره تنگ شده ..برای اون بوی عرق تنش که با سيگار قاطيه ...گوشه ملافه رو بلند ميکنم  و بو ميکشم  .بوی تن خودش رو ميده ..خوبه .حداقل حس نميکنم روی تختی که متعلق به يکی ديگه است دارم بهش عشق می ورزم ..بازيه خطر ناکيه ميدونم .اينبار من واون داريم به نفر سوم خيانت ميکنيم .مثل اون دفعه که نفر سوم من بودم .از بوی عطر اتاق گيجم نکنه بوی عطره اونه ..نميفهمم خوش بوه يا نه !متکا رو بو می کنم ..بوی همين عطرو ميده از تخت پا ئين پرتش ميکنم .امکان نداره سرم و روی متکای اون بذارم .دو تا شاخه گل خشک شده بالای تخت رو ديوار ميخ شده ..حتما اون نفر سوم داده ..چرا ميگم نفر سوم .شايد نفر سوم منم .سرم روی متکای اون ميذارم ...بوی تنش مياد همون بوی عرق خاص خودش که قاطيه با سيگار ..بو ميکشم .يه بوی ديگم مياد ..اره بوی همين عطر لعنتيه .گوشه اتاق پرتش ميکنم ..اون موقع روی تخت من خوابيده بودن ..بوی من اذيتش ميکرده؟سعی ميکنم يادم بياد ...متکا ها زمين پرت شده بودن؟ ......پس بوی من ازارش نميداده..شايدم انقدر بوش زياد بوده که بوی منو نمی فهميده.چشمم به يه جفت دمپائی زنونه ميافته ...صورتيين .بايد شمارشون ۳۸ باشه ...انگار همونجور که ایستاده  بوده درشون اورده ..با قهوه وارد ميشه ..دستپاچه از رو تختشون پا ميشم ..لبخند ميزنه نميدونم همين طوريه يا برای نشستن من روی تختشونه ..هنوز نگاهم دور اتاق ميچرخه .عکسی ازش نيست ..خوبه که نيست .يه صندلی تو اتاقه .روش ميشينم وفنجون قهوه ام رو دستم ميگيرم .اون رو لبه تخت نشسته مثل اون روز که رو نوک کاناپه نشسته بود که زود بره .امروز نميخواد زود بره .قهوه خوبه .يا حداقل من خوشم امده .سيگار روشن کرد .دوست ندارم  بشنوم که بهم تو اين مدت فکر ميکرده ...کاش نگه ..کاش فقط با پروئی تمام منو بخواد.همين .بدون هيچ حرفی ..هيچ اظهار دلتنگی.......

نگاهم کرد ومن  شايد با التماس نگاهش کردم .بوی عطری که تو اتاق مياد تند تر شده ..از بوش گيجم .برم يا بمونم ؟اونم تو اين دو راهی گير کرده؟ کاش گير کرده باشه.تو اتاق من روی همون مبل تکيه راحتيم ..کنار پنجره .چشمامو ميبندم که تصورش کنم ..باز که ميکنم .سيگار گوشه لبشه ..دستش رو به طرفم دراز کرده ..چه خوب نميخواد حرف بزنه .تو قدمهام هيچ ترديدی نيست .کنارش روی تختشون ميشينم..باز بو ميکشم ..ديگه بوی تنه اونه ....فقط بوی تن خودش که با سيگار قاطيه .وچه دوست دارمش ...چراغ رو خاموش ميکنه ..کنارش روی تختشون ميخوابم ..می خواد متکا رو برداره ..دستشو ميگيرم ..بدون متکا هم ميشه ! و ميخنده ..

 رفته که صبحانه بياره ...دنباله رژم تو کيفم رو ميگردم .نيست .نياوردم ..از رو ميز کنار تخت رژش رو بر ميدارم .صورتيه .ميرم جلوی اينه ميزنم ..بهم نمياد ..پاکش نميکنم .با سينی صبحانه مياد ..ميپرسه ميخحوام برام؟ اره ديرم شده ...نگاهم ميکنه ..موهام رو ميبندم ..نگاهش ميکنم ..برق عجيبی تو چشما شه ..صورتش رو ميبوسم ..ميخوام چيزی بگم ولی ديرم شده بايد برم ..

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤


 

از اينکه گاهی اوقات ؛ فقط گاهی اوقات حواسم پرت می شه و يادت ميافتم حرصم ميگيره .انقدر حرصم ميگيره که ميخوام گلوی خودم و فشار بدم .نه اينکه بده .نه اينکه به يادش افتادن گناهه .نه .فقط دوست ندارم لحظه های کوچيک .....يعنی حتی کوچيک تنهائيم رو به يادت بگذرونم ........نه اينکه ارزشش رو نداره .فکر ميکنم هر کسی با هر شخصيتی به اندازه خودش ارزشمنده ...وتو با ارزش تر از هرکس .ولی ذهنم و خراب ميکنی ..با ارامش توی ذهنم قدم می زنی . و  همه فقط تا زمانی با ارزشن که ذهنم و خراب نکنن ..

ياد چی ميافتم ؟ نميخوام ياد اوری کنم ..ولی بيشتر از همه نگاه مشکيت ..می دونم ؛ ميدونم  مردمک چشمات ميشيه ..منم نگاهت و گفتم نه رنگ مردمک چشمات ...نگاه مشکيت با همون برقی که توشه ..نه ارز اون برقا که من دوست دارم ...نه .يه برق ديگه .که بيشتر وقتهام ترسناکه .  حتی حتی حتی ...گاهی هم هوس لمست رو ميکنم ..نه  از اون جور يا که فکرش رو ميکنی ....مثل يه  ادم کور که ميخواد طرف مقابلش رو بشناسه ..

به زبون اوردنش احمقانه است .شايدم نيست ومن دارم سخت ميگيرم ..من که از فکرش احساس حماقت ميکنم ..

تو ميدونی من ادم سخت گيريم !

مثلا الان درست پشت گردنم می خاره ..حس لمس تو اينطوری به خارشش ميندازه ..از احساسش بيشتر از لذت  مور مورم ميشه !نه از اون مور مورهای خوب !

دارم نبودنت رو تجربه ميکنم .من عاشق تجربه های سختم ...

امروز که داشتی توی ذهنم قدم ميزدی ..به اين فکر کردم که من هيچ وقت تو رو بخاطر خودت دوست نداشتم .....ميدو نم .ميدونم .خودخواهيه ..ولی هر چی فکر ميکنم ميبينم حتی لحظه ای بخاطر خودت نبوده ..بخاطر خودم بوده ..انگار اين دل هرزه من تو رو فقط بخاطر خودش دوست داشته ..برای همين فکر کردن بهت برام گناهه.ميخوام مسير قدم زدنت رو عوض کنی ..ميشه .نگو نميشه .اين همه جای خوش اب وهوا هست برای قدم زدن ...! کلی کار نکرده دارم که قدم زدنهای تو عقبش ميندازه .....اره بايد عو ض کنم مسير قدمهاشو .

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٤


 

يک احساسه  هاويشام بودن عجيبی بهم دست داده ...صبح که به زور خودمو از جا ميکنم واز اتاق بيرون ميام هر کاری ميکنم که خودمو راضی کنم که پرده های کلفتم رو کنار بزنم تا شايد يه نمه افتابی ببينم ..نميتونم ...تو همون تاريکی کتاب ميخونم ..کار ميکنم ...حتی نقاشی هم تو همون تاريکی ميکنم ..انقدر که وقتی از اتاق ميارمشون بيرون ميبينم رنگی که فکر ميکردم نارنجی گذاشتم گلبهی شده .......خلاصه يه شباهت عجيبی به اين هاويشام عزيز پيدا کردم ...تازه چند روز پيش  دقت کردم ..که ساعتم هم مدتهاست رو هشت ونيم خوابيده .....همون ساعت خاص ترک شدن !

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٤


 

حسه عجيبيه اين حس مردن .بالا پائين شدن ودرگير شدن باهاش .يا شايد حس حال عجيبش از درد زياده .

.روی تخت بيمارستان روبروی پنجره دراز کشيدم ...سر وصدای پرستارها مياد .چون لای در اتاقم بازه ..بايد کنار اومد .با همه چيز بايد کنار اومد ..مدتهاست که اين جمله توی ذهنمه .از جنگيدن خسته شدم ..کنار تختم نشسته .ونشسته خوابش برده .نگاهش ميکنم ..ارومه .ويک لحظه به ارمشی که داره حسوديم ميشه ..........نه اينکه حسودم .......يا مثلا ...هيچی .دليل خاصی ندارم .

راستش من حسودم .نه اينکه اون نبايد الان اروم باشه ها .فقط در يک جمله به ارامشش حسوديم ميشه .بايد مدتها باشه که اينطور نخوابيده باشم .

خوب از دست خودم حر صم ميگيره . سعی هم ميکنم که حسود نباشم ولی نمی شه .......گاهی حتی تو خيابون هم به ادمهائی که نميشناسمشون حسوديم ميشه .وکلی سعی ميکنم حسادت از تخم چشمام بيرون نزنه .......ميگم نکنه چشمام درشت شده و وق واونا دارن ميفهمن ..يا تيز شده و به هر کی نگاه ميکنم ميبرتش .به چی ؟  به موهائی که هر وقت دلشون خواست ميتونن بذارن پشت گو ششون .خوب من اين حالت رو خيلی دوست دارم .الانم گاهی اوقات يادم ميره موئی نيست .دست ميبرم که بذارمشون پشت گوشم ولی موئی نيست که ! ودست هام چه بيچارن ......

بيدار شده .ازم میپرسه چيزی ميخوام يا نه .ميگم نه ...لبخند ميزنه ......يکی از قشنگ ترين لبخندهاش و ميزنه .ميگه ميخواد بره بيرون سيگار بکشه زود بر ميگرده .ميگم منم ميخوام .واون بلند ميگه شوخی ميکنی .ولی من شوخی نمی کردم.براش سخنرانی ميکنم .در اتاق رو ميبنده ويه سيگار بهم ميده .پنجره رو باز کرده وکنار پنجره ايستاده .تاريکه .صورتش رو خوب نمی بينم.حرکت دود سيگار تو فضا مسخم کرده .اروم وموزونه......بهش گفتم نياد .به زور اومد . از وقتی هست مردن برام سخت تر شده .خوب وقتی هنوز کسی نيست يه کم دادو هوار ميکنی .جيغ ميزنی ..يه چيز سخت وسرد به تنت ميخوره ...اول وحشت ميکنی بعد به وجودش عادت ميکنی .خوب همينه ديگه .تازه کلی به اين فکر ميکنی اگر بيشتر ميموندم چی کار ميخواستم بکنم ........ولی وقتی هست مثل يه مو ميمونه.............ولش کن گفتنش هم احمقانه است .چه فرقی ميکنه که يه مو به زندگی وصلت کنه يا نه

بايد به چيزهای بهتر فکر کنم .

سه روز ديگه مرخص ميشم .بايد يه بليز بخرم .هنوز نميدونم چه رنگی .از اون میپرسم .ميگه به من صورتی مياد. اره راست ميگه صورتی ميخرم .پشتش به منه وداره بيرون رو نگاه ميکنه ..کاش ميدونستم داره به چی فکر ميکنه ...ميخنده ميگه هيچی ..تو کی ديدی من به يه چيز جدی فکر کنم ...راست ميگه نديدم .میپرسم خسته است  ؟ واون فقط ميگه نه ....ولی خسته است .

اخرهای سيگارمونه .لذت عجيبی داره بعد از مدتها سيگار کشيدن ...

پرستارتو مياد  .چراغ رو روشن ميکنه .اون سيگار رو از پنجره بيرون پرت ميکنه .ومن دستم رو جلوی چشمم ونو ر حائل ميکنم .وفقط صداي فرياد پرستار رو ميشنوم ..چی کار ميکنيد ...؟

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٤


 

سرم داد ميزنه .صداش انقدر بلنده که دلم ميخواد گوشم رو بگيرم .با رعدو برق قاطی ميشه .

ـ چی ميخواستی هان؟

به سختی ميشنوم صداش بلنده ها .ولی انگار مفهوم جملاتش برام سخت شده ..نميفهمم که .

ـ ميگفتن ...من ميگفتم ..خفه شيد ..امکان نداره.اخه من چی کار کردم ؟هان؟

باز صدای رعدو برق ..گوشم داره کر ميشه .شروع به قدم زدن ميکنه.دستهاش رو بهم ميکوبه ..عصبانی که هست اين کارو زياد ميکنه .حرف ميزنه.نميشنوم که چی ميگه .ولی عصبانيه .خوب حق هم داره .امد تو رستوران من با اون بودم .ما رو ديد .سرم داد زد .نگاهش نميکردم .ولی نتونستم انکار کنم.

ديگه قدم نميزنه .روبروم ايستاده و تو چشمام نگاه ميکنه ..

ـ چرا؟ بگو چرا.

سرم پائينه .چی بگم ؟ بگم اون چائی رو هورت ميکشيد وتو نميکشيدی ؟...يا مثلا از مدل ايستادن سيگار ش روی لبهاش خوشم ميامد ...يا چه ميدونم از حالت دستهاش وقتی داشتن تنم رو لمس ميکردن .واقعا چی؟ تا حالا بهش فکر نکرده بودم .

يه سيگار اتيش ميزنه ودودش رو با عصبانيت تو هوا ول ميده ...نميفهمه چرا ؟ منم نميفهمم..صداش ارومتر شده ازم میپرسه

ـخوشبختی؟  

منتظر جواب نيست

ـ نه من چه احمقم خوشبخت بودی که تو رستوران بايکی ديگه دستگيرت نميکردم ...پس بدبختی!

چشمام ميسوزه ...شايد از اشکه .نميخوام گريه کنم .داد ميزنه .

ـ بگو بگو بگو برات کم گذاشتم .

زياد گذاشته .همش به فکر منه.ولی اون . هر وقت من ميخواستم نبود .پس چرا؟

سيگار رو توی جاسيگاری کنار پنجره خاموش ميکنه .کنار پنجره ميايسته .داره بيرون رو نگاه ميکنه. من نيم رخش رو ميبينم .فقط عصبانيه .نميتو نم ارومش کنم .خوب ميدونم.نگاهم ميکنه .ميخوام نگاهش نکنم .داد ميزنه که بايد صاف زل بزنم تو چشماش .خوب منم زل ميزنم .

ـ خوب بگو

نميدونم چی رو بگم

باز ميگه بگو

شايد فکر ميکنه حرفی برای گفتن دارم .ولی ندارم چشماش برق ميزنه از شدت عصبانيت .چقدر دوست داشتنی شده تو اين حالت .ميل شديدی توی دلم بالا و پائين ميره که ببوسمش .باز ميگه

ـ دبگو ..

اگر بگه که چی ميخواد بشنوه؟

من فقط نگاهش ميکنم .

باز ميگه ...باز ميگه .

من روی صندلی کنا ر پنجره ميشينم .سرم پائينه واون هنوز داره نگاهم ميکنه وميگه بگو ..نميدونم چی ولی بايد بگم .عصبانی تر از اين ميشه ..ولی فکم قفل شده ..فقط نگاهش ميکنم .نميدونم چی شد .ميبينم که به طرف کتش ميره .ارز روی مبل برش ميداره .

ـ نه خسته نشو .نمی خوام بشنوم .

صدای خداحافظی ش رو نمی شنوم ..خداحافظی نميکنه .ميخوام ازش خداحافظی کنم ولی خداحافظی نميکنه .بيرون رفتنش از در برام دردناکه .......حتی به عقب نگاه نميکنه

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ،۱۳۸٤


 

همه را

همه را دوست ميدارم

هم اورا که ما را ميبيند وانگار که نميبيند

هم اورا که تنها به نامی از او دلخوشيم

هم اورا که خداحافظ ما را ميشنود ونمی شنود وبالا ميرود

هم او را که سلام ما را شانه مياندازد بالا!

حتی هم او

گر چه ميدانستيم که او حتی با خوده خود نيست چه رسد با منه من

او را هم از صميم دل دوست دارم

چرا که خاطره های قشنگ وزخمی اين دله نامرد ؛

بااو همه به سر شد

همه را دوست ميدارم

حتی پاره های تنم را

که خطاها وپريشانی های مرا در ميگذرند وميبخشند.

اين شعر مورد علاقه من در نوجوانی بود .که حتی يادم نيست ماله کدوم کتابه ..اگر اشتباه نکنم ...ولش کن بهتره نگم .حداقل از اشتباه گفتن بهتره .

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٤


 

زندگی روسپی زيبائی است .هر که فاحشه گری اش بديد از زيبائيش چشم فرو بست .

  
نویسنده : soheila am_ ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤